X
تبلیغات
عمو عباس

عمو عباس
عجب جاییه کرب و بلا
ایشالا زیارتشون قسمت هممون بشه هر چند معلوم نیست دقیق کجا هستن...

 

« اَلسَّلامُ عَلَیکِ یابِنتَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ یابِنتَ نَبیِّ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ یابِنتَ حَبیبِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ یابِنتَ خَلیلِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ یابِنتَ صَفیِّ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ یابِنتَ أَمینِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ یابِنتَ خَیرِ خَلقِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ یابِنتَ أَفضَلِ أَنبِیاءِ اللهِ وَرُسُلِهِ وَمَلائِکَتِهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ یابِنتَ خَیرِ البَرِیَّةِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ یاسَیِّدَةِ نِساءِ العالَمینَ مِنَ الاَوَّلینَ وَالاخِرینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ یازَوجَةَ وَلیّ اللهِ وَخَیرِ الخَلقِ بَعدَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ یاأُمَّ الحَسَنِ وَالحُسَینِ سَیِّدَی شَبابِ أَهلِ الجَنَّةِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ أَیَّتُها الصِّدّیقَةُ الشَّهَیدَةُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ أَیَّتُهاالرَّضِیَّةُ المَرضِیَّةُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ أَیَّتُهاالفاضِلَةُ الزَّکِیَّةُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ أَیَّتُها الحَوراءُ الاِنسِیَّةُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ أَیَّتُها التَّقِیَّةُ النَّقِیَّةُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ أَیَّتُها الُمحَدَّثَةُ العَلیمَةُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ أَیَّتُها المَظلومَةُ المَغصُوبَةُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ أَیَّتُها المُضطَهَدَةُ المَقهُورَةُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکِ یافاطِمَةُ بِنتَ رَسُولِ اللهِ وَرَحمَةُ اللهِ وَبَرَکاتُهُ . صَلَّی اللهُ عَلَیکِ وَعَلی رُوحِکِ وَبَدَنِکِ ، أشهَدُ أَنَّکِ مَضَیتِ عَلی بَیِّنَة مِن رَبِّکِ وَاَنَّ مَنْ سَرَّکِ فَقَد سَرَّ رَسُولَ اَللهِ وَمَن جَفاکِ فَقَد جَفا رَسُولَ اللهِ وَمَن آذاکِ فَقَد آذی رَسُولَ اللهِ وَمَن وَصَلَکِ فَقَد وَصَلَ رَسُولَ اللهِ وَمَن قَطَعَکِ فَقَد قَطَعَ رَسُولَ اللهِ ، لاَنَّکِ بِضعَةٌ مِنهُ وَرُوحُهُ الَّذی بَینَ جَنبیَهِ کَما قالَ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَسلَّمَ . أُشهِدُ اللهَ وَرَسُولَه وَملائِکَتَهُ اَنّی راض عَمَّن رَضیتِ عَنهُ ساخِطٌ عَلی مَن سَخِطتِ عَلَیهِ ، مُتَبرّیٌ مِمَّن تَبَّرأتِ مِنهُ ، مُوال لِمَن والَیتِ ، مُعاد لِمَن عادَیتِ ، مُبغِضٌ لِمَن أَبغَضْتِ ، مُحِبُّ لِمَن أَحبَبْتِ ، وَکَفی بِاللهِ شَهیداً وَحَسیباً ، وَجازِیاً وَمُثیباً » پس از آن میگویی : « وَصَلَّی اللهُ عَلَیکِ ، وَعَلی أَبِیکِ مُحَمَّد رَسُولِ الله ، وَعَلی بَعلِکِ اَمِیرِ المُؤمِنینَ ، وَعَلی اَبنائِکِ الائِمَةِ الطّاهِرینَ وَسَلّمَ تَسلیماً کَثیراً » .

 

[ جمعه 26 فروردین1390 ] [ 19:8 ] [ سوگل ] [ ]
این طور که روز شمار داره نشون میده ۲-۳ روز دیگه بیشتر نمونده تا دهه اول فاطمیه...

چقدر نسبت به پارسال عوض شدیم ٬چقدر خواستیم شبیه مادرمون فاطمه زهرا بشیم ٬چقدر اعمالمون رنگ و بوی حضرت را به خودش گرفته٬آیا اصلاْ ایشون از دستمون راضی بودن... چقدر دعا و شفاعتمون رو کردن...

 

فضایل حضرت زهرا(س) در تفسیر روض الجنان:

فاطمه زهراعليهاالسلام دختر پيامبر اكرم، سيماى پرفروغ ايمان، نمونه روشن تقوا، و اسوه تمام‏عيار زن مسلمان است. در فضيلت آن بانوى بزرگوار نويسندگان مذاهب اسلامى روايتها آورده‏اند كه هر يك بيانگر گوشه‏اى از عظمت روحى آن نور مبين و گوهر ثمين است. مسلمانان نيك‏نهاد عموما و شيعيان شيفته‏جان خصوصا عشق محمد و آل محمد را پيوسته در سويداى دل نهفته داشته‏اند.
در طول قرون با دل و جان به خاندان رسالت عشق ورزيده و جلوه‏هاى اين مهرورزى را با خامه اخلاص رقم زده‏اند.
از جمله عالم نامور شيعه حسين بن على بن محمد بن احمد الخزاعى در تفسير روض‏الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن علاوه بر مطالب متنوع لغوى، فقهى، كلامى، ادبى در فضيلت‏خاتون دو جهان حضرت صديقه كبرى روايتها آورده است، همچنين ذكر و نقل روايت از امامان «امام على، امام حسن، امام حسين، على‏بن الحسين، ابوجعفر محمدبن على، جعفربن محمد الصادق، على‏بن موسى الرضاعليهم‏السلام‏» (1) در تفسير گرانقدر كشف الاسرار و عدة الابرار بيانگر علاقه و گرايش ابوالفضل رشيدالدين ميبدى به آن انوار پاك است. در اين جا براى نشان دادن هم‏آوايى مفسران شيعى و سنى در ذكر مناقب و فضايل حضرت فاطمه، به عنوان نمونه شواهدى از دو تفسير فوق ارائه مى‏گردد.

حضرت فاطمه‏ عليهاالسلام و توبه حضرت آدم‏ عليه‏السلام



مى‏دانيم كه انديشه جاودانگى به قدمت‏حيات بشر است. نخستين وسوسه شيطان نيز از همين روزنه و بدين‏شكل صورت مى‏پذيرد كه ابتدا شيطان با سوگند خود را خيرخواه آدم و حوا مى‏نماياند (2) و سپس سبب نهى پروردگار را از نزديك شدن به شجره خلد، فرشته شدن يا جاودانگى آن دو القا مى‏كند (3) چون آن دو مبتلا به ترك مندوب شدند توبه كردند و نداى «ربنا ظلمنا» از جان برآوردند تا رحمت‏حق در كسوت «كلمات‏» (4) و تماثيل نور متجلى شد. در اين باب صاحب تفسير عظيم روض‏الجنان چنين آورده است: «چون خداى تعالى آدم را بيافريد و حيات در او آفريد... بر ساق عرش اشباحى و تماثيلى از نور ديد كه بر بالاى سر هر يك نوشته بود: محمد و على و فاطمه و الحسن و الحسين. آدم گفت: بار خدايا پيش از من بر صورت من خلقى
آفريدى؟ گفت: نه. گفت: اينان كه‏اند؟ گفت: فرزندان تواند ولولاهم لما خلقتك و اگر نه ايشانندى تو را خود نيافريدى. گفت: بار خدايا گرامى بندگانند بر تو. گفت: اى آدم اين نامها ياد گير تا در
وقت درماندگى مرا به اين نامها بخوانى تا فريادت رسم. آدم اين نامها ياد گرفت. چون اين ترك مندوب كرد و خواست تا از آن توبه كند، گفت: بار خدايا به حق محمدصلى الله عليه وآله و على‏
عليه‏السلام و فاطمه‏عليهاالسلام والحسن‏عليه‏السلام والحسين‏عليه‏السلام به حق اين بزرگان كه توبه من قبول كنى. خداى تعالى توبه آدم قبول كرد فهذه هى الكلمات‏». (5)
علماى اهل سنت همانند علماى شيعه به دوستى اهل‏بيت مباهات كرده و در اين خصوص به روايات متعدد استناد كرده‏اند. زمخشرى در تفسير كشاف ذيل آيه‏اى كه مودت ذوى‏القربى را اجر
رسالت‏شمرده، (شورى /23) حديث مفصلى از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نقل مى‏كند كه مطلع آن چنين است: «من مات على حب آل محمد مات شهيدا». (6) از پيامبر اكرم‏صلى الله
عليه وآله نيز سؤال شد محبت چه كسانى به موجب آيه «قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى‏» (شورى /23) بر ما واجب شده؟ حضرت بيان فرمودند: على‏عليه‏السلام و فاطمه‏
عليهاالسلام و ابناهما». (7)

 

[ پنجشنبه 25 فروردین1390 ] [ 23:9 ] [ سوگل ] [ ]
فردا روز ولادت دخت امیر المومنین٬قهرمان کربلا٬حضرت زینب کبری(س) است.

زینبی که رشادت ها و دلاوری های پدر و برادرانش در او یک جا نهفته شده بود. زینبی که بزرگوارانه فرزندانش را در کربلا داد ولی هرگز سخنی از آن ها به میان نیاورد در حالی که برای فرزندان برادرش همچون یک مادر ناراحتی می کرد. زینبی که برای برادرانش همچون یک پرستار مهربان و دلسوز بود... زینبی که فاصله میان دو امام را با حضورش پر کرد... زینبی که بر بالای تل زینبیه بلندترین جای کربلا ایستاد و در برابر همگان سخنرانی کرد ولی هرگز عفافش ترک نشد...

حضرت زینب نمونه و اسوه صبر و بردباری بودند که حتی صبر و شکیبایی هم در برابرشان کم آورد.

در هنگام تولدشون پیامبر در سفر بودند و حضور نداشتند ولی امیر المومنین و حضرت فاطمه صبر کردند تا ایشون از سفر بازگشتند و خواستند تا نامی برایشان انتخاب کنند٬رسول الله به اذن خدا نامشان را زینب نامیدند در حضور پنج تن ولی هیچ کس نمیدانست که از تولد زینب باید خوشحال باشد و شادی کند یا ناراحت باشد و گریه کند...

توی عراق که بودیم جایی بین نجف تا سامرا که داشتیم میرفتیم مسجد و بارگاهی رو فقط از توی ماشین نشونمون دادن و گفتن متعلق به فرزند حضرت زینب است. واقعاْ عجیب است که حضرت هرگز سخنی راجع به فرزندانشان نزدند...

ایشالا بتونیم ایشون رو اسوه صبر و شکیبایی خودمون در زندگی قرار بدیم...

یا زینب مددی...

ولادت با سعادتشون بر همه عاشقانشون مبارک

[ جمعه 19 فروردین1390 ] [ 23:32 ] [ سوگل ] [ ]
امروز صبح نماز رو توی حرم امام موسی کاظم(ع) و امام جواد(ع) خوندیم.خیلی با صفا بود...

باز هم چیز بزرگی بود که قسمتمون شده بود... رییس کاروانمون میگفتن با اینکه این همه اومدن ولی تا حالا قسمتشون نشده بوده که صبح توی کاظمین نماز بخونن توی حرم.

ماشاالله این قدر صحن حرم بزرگ بود و همین طور اینقدر جمعیت کم که خیلی جای کمی پر شده بود برای نماز بر عکس نجف و کربلا... ولی همین جمعیت کم هم زیبایی خاصی داشت...

امروز دیگه روز آخر این سفرمون بود. چقدر عمرش کوتاه بود و چقدر اعمال زیاد... چقدر بهمون خوش گذشت  و در جای جای هر چهار شهر برامون توی ذهن و دلمون خاطره ای ماندگار شد... شکر خدا کاروان خوبی هم داشتیم همه هم کاروانیانمون با صفا و صمیمی بودن. وقت خوبی هم رفته بودیم٬عید نوروز٬چی بهتر از همه اینا دیگه هیچ کم و کاستی نداشت همه چی تمام و کمال بود. خدا همه لطف و عنایتشو در حقمون تمام کرده بود... فقط تنها چیزی که می تونستم بگم این بود که بگم خدایا شکرت... شکرت بابت همه نعمت هایی که همیشه بهمون دادی علی الخصوص این ۱۰ روز دادی... و به آرزومون رسوندیمون...

بعد از نماز برگشتیم هتل و حدود یک ساعت بعد و بعد از صبحانه دیگه رفتیم به سمت مرز. یادش بخیر ۱۰ روز پیش که داشتیم بر عکس میرفتیم به سمت مرز عراق چه حال و هوا و چه حس خوبی داشتم مثل این بود برام که دیگه هیچ غم و غصه ای تو دنیا وجود نداره... همه خوبی ها و خوشی ها تو دلم بود و مال من بود انگار... همه بهم میگفتن اون جایی که داری میری خیلی خوبه بهترین جاست... و من آماده دیدن بهترین جاهای دنیا بودم... ولی چقدر زود همش تموم شد...

ظهر برای نماز و ناهار ایستادیم یه جایی نزدیکی های مرز و باز دوباره راه افتادیم. تقریباْ ساعت ۶ عصر بود که دیگه رسیدیم به مرز و دوباره برگشتیم توی ایران. آدم دلش میسوخت وقتی داشتیم بر میگشتیم٬توی عراق از هر جایی که رد میشدیم پر از آب بود اگرچه ممکن بود سرسبز نباشه ولی توی ایران با وجود اینکه سرسبز هم نبود آبی هم نبود. شب ساعت ۱۱ بود که جایی ایستادیم برای نماز و شام. صبح هم دیگه ساعت ۶ بود که رسیدیم توی ترمینال.

حالا که حال و هوا و حس خاصی پیدا کردم فعلاْ فقط امیدوارم این حال و هوا و این حس برایم بمونه همیشه... و باز هم قسمت و روزیمون بشه و بریم زیارت این ائمه بزرگوار٬خیلیه آدم توی ۱۰ روز بتونه ۶ امام و کلی بزرگوار و عزیز دیگه رو زیارت کنه...

 

حالا که دارم اینارو مینویسم غروب جمعه است و غروبیه که خیلی برایم دلگیره... یادش بخیر یاد غروب جمعه ای افتادم که تازه رسیده بودیم کربلا نمیدونم چرا و چطوری بود که اصلاْ برایم دلگیر نبود شاید مال این بود که تازه رسیده بودیم و هنوز گیج بودیم و حیرت زده. اما واقعاْ یه چیز عجیبی که توی این سفر دیدم این بود که نجف خیلی غربتش بیشتر از کربلا بود شاید اگه غروب جمعه ای نجف بودیم خیلی بیشتر از اینا برایم دلگیر میشد... در حالیکه هیچ وقت کسی چنین چیزی رو نمیگه همه فقط از کرب و بلایی تعریف میکنن که جور دیگه ای پیش چشم آدم ظاهر میشه  ولی خیلی هم این جوریا نبود... نجف غربت خیلی بیشتری داشت مثل اینکه هنوز هم مظلومیت امام علی(ع) وجود داره٬مظلومیتی که تمام شدنی نیست...

[ جمعه 19 فروردین1390 ] [ 20:50 ] [ سوگل ] [ ]
شب بود دیگه رسیدیم کاظمین... کاظمین هم مثل سامرا بازرسی محکمی داشت حتی از لحظه اول ورود به شهر بازرسی داشت دیگه چه برسه به خود حرم!

فاصله هتلمون تا حرم کم بود٬اگه می ایستادیم توی خیابونی که هتل بود جلوی هتل قشنگ گنبدهای حرم پیدا بود...

بر عکس سامرا که اصلاْ گنبدی نداشتن کاظمین دو تا گنبد داشتن البته خب کوچک بود ولی خیلی درخشش خاصی داشت تا حالا هیچ گنبدی رو با این درخشش ندیدم حتی گنبد امام رضا(ع) هم این جوری نمیدرخشه.

شام خوردیم توی هتل و سریع رفتیم برای حرم چون میگفتن شب ها ساعت ۱۲ حرم رو می بندن... واقعاْ من نمیدونم چرا حرم هارو می بندن آخه این کار چه فایده ای داره!؟ خیلی کار مسخره ای است!

خیلی حرمشون باصفا بود٬صحن بزرگی داشتن امام موسی کاظم(ع) و حضرت جواد(ع). حالا می فهمم چرا همیشه میگن امام رضا(ع) غریبن... اگه کسی نیومده باشه اینجا خب میگه امام رضا(ع) جاشون خیلی بهتره این همه همیشه زائر دارن این قدر بهشون میرسن ولی ائمه دیگه این طوری نیستن من هم همیشه همینو میگفتم ولی حالا می فهمم چرا بهشون میگن غریب الغربا...

همیشه همه میگفتن عراق شیرینی هایی داره که خیلی آدم دلش میخواد و هوس میکنه ولی خیلی رویش مگس هست و کثیفه.توی نجف ما هم دیدیم این شیرینی هارو ولی رویش هیچ مگسی نبود و اصلاْ هم کثیف نبود ولی ترسیدیم بگیریم و چون همیشه همه میگن بده مسموم بشیم به خاطر همین با اینکه خیلی دلمون میخواست اما نگرفتیم. ولی امشب حاج آقا برامون بامیه گرفته بودن بامیه های بزرگی بود و خیلی هم شیرین و خوشمزه بود ظاهراْ قبل از اومدن ماشینشون رو دزدیده بودن و حالا بهشون خبر داده بودن که پیدا شده و چون نذر کرده بودن این بامیه هارو دادن. دستشون درد نکنه به من که خیلی چسبید گفتم به من چون خیلی ها برنداشتن بخورن و می ترسیدن مسموم بشن. ولی ما که خوردیم و چیزیمون هم نشد!

ساعت ۲۱:۳۰ بود که دیگه رسیدیم حرم و دیگه از وقت نماز جماعت خب گذشته بود به خاطر همین کاروان جماعت خوندیم پشت سر حاج آقا و بعدش هم روضه ای خوندن و اذن دخولی...

خیلی حرمشون بزرگ بود و خلوت و همچنین باصفا و زیبا.یه جور خاصی همه رو مدهوش خودش میکرد... آدم دلش میخواست ساعت ها بشینه توی حرم و فقط نگاه کنه به گنبدشون به صحنشون...

[ پنجشنبه 18 فروردین1390 ] [ 23:3 ] [ سوگل ] [ ]
امروز صبح برای آخرین بار رفتیم حرم آقا امام حسین(ع) و نماز صبح رو خوندیم البته آخرین باری که میگم منظورم فقط این بار هست نه کلاْ! کلاْ که ایشالا آقا بازم حسابی هی میطلبنمون...

بعد از نماز سریع راه افتادیم به سمت سامرا.ظهر برای نماز ظهر رفتیم امامزاده سید محمد میگفتن خود عربا خیلی بهشون اعتقاد دارن و همه میگن اونایی که بچه دار نمیشن اگه بیان اینجا حاجت روا میشن.خیلی قشنگ بود و باصفا امامزادشون با همه کوچکی که داشت٬یه گهواره کوچولو گذاشته بودن و اونایی که میخواستن بهش پارچه سبز می بستن٬یه عده دیگه شمع روشن میکردن... توی این یک هفته هیچ جایی رو این جوری ندیدم واقعاْ زیبا بود... اتفاقاْ نماز جماعت خانم هارو حاج آقای ما میخوندن٬خیلی هم قشنگ نماز میخوندن با یه لحن قشنگی میخوندن که واقعاْ به دل آدم می نشست... بعد از نماز همون جا توی امامزاده یه گوشه کاروان ها می نشستن و ناهار میخوردن خیلی صفا و صمیمیت داشت همه با هم دور هم و کنار هم.

بعد از ناهار رفتیم سامرا... چه شهری بود شهر که نمیشد بهش گفت همش خرابه بود٬چند تا ساختمان بلند دور حرم بود که همش از موج انفجار چند سال پیش خراب شده بود و شیشه هایش شکسته بود درستش هم نکرده بودن. رفتیم توی حرم به خاطر بمبی که چند سال پیش گذاشته بودن بازرسی بیشتر و محکم تری نسبت به بقیه جاها میکردن حتی یکی از هم کاروانیان خودکار داشت خودکارش رو هم گرفته بودن٬البته اینا خوبه به خاطر امنیت و آسایش خودمون بود.

داخل حرم واقعاْ دل آدم می سوخت نزدیک صحن هنوز تل خاک چند سال پیش همون جوری بود البته میگفتن دارن تعمیر می کنن و درستش می کنن ولی ما که چیزی ندیدیم! خیلی تعداد کمی توی حرم بودن. حرمی که نه گنبدی داشت و نه ضریحی و نه زائری آن چنان مثل بقیه جاها... حرم امامین عسکریین غریب تر از هر جای دیگه ای بود توی این یک هفته. همه جا پر از زائر است ولی دل ها بسوزه برای این حرم غریبانه... توی بقیه حرم ها اصلاْ دیگه جا برای زوار نیست ولی اینجا چیزی که فراوونه جا ولی کو زائرش...

به قول حاج آقا که میگفتن چیز بزرگی بود که قسمت ما شده بود٬قسمت همه زائران امام حسین(ع) نمیشه که بیان زیارت امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع) ولی شکر خدا قسمت ما شده بود.میگفتن ما خودمون انتخاب شده بودیم برای زیارت آقا اباعبدالله تازه باز هم بین بقیه انتخاب شدیم برای زیارت حرم امامین عسکریین...

داخل خود حرم نزدیک ضریح که میرفتیم یه عده که بار اول بود میدیدن در بهت عجیبی فرو میرفتن و فقط بی صدا نگاه میکردن متحیر و یه عده دیگه مثل این بود که ناگهانی منفجر می شوند... خیلی غم انگیز بود تنها حرمی که دیدم ضریح و گنبدی نداشت... به جای ضریح چند قطعه نئوپان گذاشتن و دورش پارچه های سبز و مشکی پیچیدن... البته همه چی که ضریح و گنبد نیست ولی خب جاهای دیگه آدم ضریح رو که میبینه حال قشنگی بهش دست میده یا من این جوریم.همه جا تلی از خاک ریخته شده... در جای جای حرم بین خاک ها داربستی زده شده به منزله ساختن حرم مطهر...

واقعاْ آدم چی میتونه بگه درمورد کسانی که این چنین کردن با این حرم عظیم با حرمی که جای پای آقامون امام زمان و پدرانشون تویش هست... چقدر این چند امام غریب هستن... تا حضور شریفشون در جامعه بود که زندانی شدن بودن در این ناحیه و پس از شهادتشون هم این چنین حرمشون مخروبه هست و هر از گاهی زائری به حرمشون میاد... کسی که بمب گذاری کرده ظاهراْ یکی از خادمین حرم رو به زور گرفته و با کمک اون بنده خدا تمام داخل گنبد رو بمب گذاری کرده... میگفتن بزرگترین گنبدرو داشتن تا قبل از اینکه تخریب بشه...

کمی دورتر از حرم در فاصله چند قدمی سرداب آقا امام زمان(عج) بود در زیر زمینی مخروبه مثل حرم پدرشون.دور جایی که آقا بعد از اونجا دیگه دیده نشدن رو شیشه ای کشیدن و داخلش رو گلباران کردن... در کنار این محل هم مسجدی بوده ظاهراْ که در اثر موج انفجار تخریب شده و همه دیوارهاش ریخته٬فقط به اندازه ای جا باز کرده بودن که بتوان نمازی خواند... چنین جایی باید نماز امام زمان رو می خوندیم ولی اصلاْ امکانش نبود...

به خاطر نبود امنیت در شهر سامرا فقط یک ساعتی توی حرم توقف داشتیم و بعد از آن رفتیم کاظمین...

[ چهارشنبه 17 فروردین1390 ] [ 22:59 ] [ سوگل ] [ ]
امروز دیگه روز آخریه که کرب و بلاییم٬جایی که مدت ها بود آرزویش رو داشتم ولی متاسفانه حالم اصلاْ خوب نیست سرماخوردم و تب دارم و بدن درد بد موقع! به این میگن خروس بی محل! البته خیلی از کسایی که میان توی حرم و هم کاروانی هامون هم مریضن.

صبح رفتیم مسجدی که منسوب به امام زمانه توی راه همش این شعر توی ذهنم میومد و بعضی از کاروان هایی هم که از اونجا رد میشدن همین رو میخوندن اباصالح التماس دعا هر کجا رفتی یاد ما هم باش نجف رفتی کاظمین رفتی کربلا رفتی... چقدر قبل از اومدن این مداحی رو گوش کرده بودیم و آرزو داشتم خودم هم یه روز بیام کرب و بلا... و الان هم که دوباره دارم گوش میدم باز هم دلم میخواد برم مثل اینکه تازه بیشتر داغ دل آدم تازه میشه بیشتر میفهمه اونجا کجاست و از دستش داده...

ولی آیا چقدر از این مساجدی که میگن منسوب به امام زمان هست واقعیت داره چقدرش رو بعداْ خود آقا بهش سر میزنن و قبولش دارن اصلاْ آیا واقعاْ اینا همش درسته یا فقط برای دلخوشی خود ما آدم هاست...

ظهر توی حرم اصلاْ حالم خوب نبود و طاقت نشستن توی حرم رو نداشتم ولی چون حیفم می اومد که از دستش بدم موندم و نماز ظهر و عصر رو خوندم و برگشتم هتل و دیگه چیزی نفهمیدم تا عصر.

دیگه شب آخری بود که کربلارو داشتیم میدیدیم معلوم نبود دیگه باز هم قسمتمون بشه یا نه...شب اول برای وداع رفتیم حرم حضرت عباس جایی که توی این سه روز تویش که میرفتیم٬یه حال و هوای خاصی داشت یه حس خاصی رو بهم میداد... میخواستیم وداع کنیم ولی حالا که فکرش رو میکنم میبینم خیلی هم وداعی نکردم شاید به خاطر این بوده که باورم نمیشده داریم واقعاْ از اینجا جدا میشیم دیگه نوبت و وقت ما هم تمام شده ولی برای همینش هم شکر که قسمت ما هم شد و به آرزومون رسیدیم تا قبل از مرگ... ایشالا قسمت همه عاشقانشون بشه و بیان زیارت...

بعد از حرم حضرت عباس ساعت ۱۰ همراه کاروان رفتیم حرم اباعبالله برای آخرین زیارت و وداع...

امشب برای خانم ها گودال قتلگاه باز بود و میشد رفت دید البته به قول خیلی ها میگفتن آخه دیگه چنین جایی و چنین گودالی هم دیدن داره... ولی خب دیگه ما هم رفتیم و از نزدیک دیدیم.گودالی که یک دست الان هم قرمزه مثل اینکه هنوز هم خون آقا تویش هست...

همراه کاروان نشستیم یه گوشه حرم برای وداع و حاج آقا روضه قشنگی خوندن و وداعی و زیارتی برای آخرین بار دیگه... حاج آقا آخر همه دعاهاشون یه دعای خیلی قشنگی هم میکردن و میگفتن خدایا این زیارت رو همه ساله قسمت و روزی این دسته جمع بکن... الهی آمین...

البته هنوز آخرین نماز رو توی حرم فردا صبح داشتیم و شاید به همون هم هنوز امیدوار بودیم و برگشتیم ولی مگه میشه به این راحتی از جایی که مدت ها آرزویش رو داشتی و در انتظارش بودی دل بکنی مگه میشه بعد این همه سال فقط با دیدن همین سه روز از حرم آقا جدا شد... ولی همینش هم شکر چون هنوز خیلی ها هستن که در آرزویش هستن که ایشالا قسمت اونا هم بشه چنین زیارتی...

 

الان که دارم اینارو مینویسم یاد دو هفته پیشمون افتادم دقیقاْ چنین روزی و چنین ساعت هایی داشتیم برای اولین بار میرفتیم حرم مولا علی(ع) الان هم حاضرم هر چیزیمو بدم و فقط برم همون دو هفته پیش واقعاْ چه صفایی داشت چقدر عالی بود... حالا میفهمم که وقتی میگن بهشت خدا روی زمینه یعنی چه...

شاید توی این ده روز باید از خیلی چیزها درس میگرفتم و شاید الان که دارم اینارو مینویسم از خیلی هایش دارم درس میگیرم البته اگه آدم از چنین سفری نتونه درسی بگیره پس دیگه کی میخواد آدم بشه ... 

[ سه شنبه 16 فروردین1390 ] [ 23:28 ] [ سوگل ] [ ]
واقعاْ آدم تکه به تکه کشورشون و شهراشونو که میبینه ناراحت میشه اونجا اینقدر آب و نعمت فراوونه و زیاد ولی اینجا ما اینقدر کمبود آب داریم٬میگن مردمشون در زمان پیامبر بهشون گفتن برای ما دعا کنین تا شهرمون پر آب بشه و پیامبر هم به امام حسین(ع) گفتن و آقا براشون دعا کردن که این جوری الان همه جا اینقدر آب دارن و اون زمان به حضرت حسین گفتن کی میشه ما براتون جبران کنیم ولی بعد چه جبرانی کردن...

امروز صبح مثل هر روز رفتیم حرم برای نماز خیلی خلوت تر از دیشب بود ولی سرد بود هنوز.نماز صبح رو خوندیم و رفتیم حرم حضرت عباس و یه دنیا صفا و دلدادگی...حرمی که خیلی وقت بود آرزوی دیدنش رو داشتم...عموی غریبی که تا آخرین لحظه هم خودش رو فدای برادر و بچه هایش کرد...

میتونم حتی بگم حرم حضرت عباس بیشتر از حرم آقا امام حسین(ع) چسبید...یا حداقل برای من این طوری بود...

رسیدن به ضریح حضرت عباس خیلی راحت تر از رسیدن به ضریح امام حسین(ع) بود بعد از اینکه از دورتر دستی به ضریح کشیدیم اومدیم کمی عقب تر و اذن دخول و دعایی و نمازی خوندیم و برگشتیم.

ساعت ۱۰ صبح همراه کاروان رفتیم خیمه گاه... خیمه حضرت ابوالفضل العباس و آقامون امام حسین(ع) غم عجیبی داشت در جای جای خیمه گاه کاروانی نشسته بود با بهتی و غمی بر دل و جان... شاید خیلی های دیگه هم مثل من باورشون نمیشد قسمتشون شده اومدن جایی که آقامون قدم گذاشتن... جایی که عمه سادات بوده... احساس میکردم از این به بعد مسئولیتم خیلی سنگین تر و بیشتر از گذشته میشه دیگه نباید و نمیتونم اون آدم قبل از اومدن باشم... یعنی اگه باز هم میخواستم همون طوری باشم پس چرا اومدم چنین جاهایی اصلاْ...

میگفتن دو سال پیش توی خیمه گاه و اطراف بمب گذاشته بودن٬خدا لعنتشون کنه... اصلاْ چه جوری دلشون میاد واقعاْ...

بعد از روضه کوچکی که حاج آقا خوندن رفتیم داخل و نمازی خوندیم٬خیلی عجیب بود توی خیمه گاه هیچ کس حرفی نمیزد کسی بلند گریه و ناراحتی نمیکرد همه ساکت و خاموش بودن. این جا یاد اون شعر می افتادم که میخوند عمه سادات بی قراره غصه و غم هاش بی شماره...

بعد از خیمه گاه رفتیم تل زینبیه هنوز هم یه کمی به حالت مخروبه و خاکی بود تقریباْ به سختی میشد نمازی خوند. برگشتیم حرم امام حسین(ع) برای نماز ظهر و عصر٬توی کربلا نماز هارو قشنگ تر میخونن و همه با همدیگه هم میخونن.

ظهر وقتی برگشتیم هتل و رفتیم برای ناهار مدیر کاروان برامون غذای نذری از حرم گرفته بودن البته خیلی کم بود ۴ تا غذا بود برای ۴۰ نفر ولی بالاخره یه قاشق دیگه به هر کسی میرسید برای تبرکش فقط٬چون غذای معمولی هتل بود.غذای ما خورشت آلو بود.

بعد از نماز مغرب و عشا که از حرم حضرت عباس میخواستیم برگردیم دم در یه مداحی خیلی خیلی قشنگی داشتن میخوندن واقعاْ معرکه بود و به دلم نشست...

از امشب یه کمی خورد توی ذوقم چون شب احساس گلو درد میکردم و ظاهراْ سرماخورده بودم.البته شب توی بین الحرمین از راه برگشت از حرم حضرت عباس خیلی خوش گذشت.

[ دوشنبه 15 فروردین1390 ] [ 23:14 ] [ سوگل ] [ ]
امروز صبح هم مثل هر روز ساعت ۳ شب بیدار شدیم رفتیم حرم مولا برای آخرین بار و نماز صبح و وداع... خیلی از کاروانیان داشتن دعای ندبه میخوندن ولی ما متاسفانه نمیرسیدیم... بعد از نماز صبح رو به روی ایوون طلا کمی نشستیم و دیگه آخرین دعاهامون رو هم خوندیم و وداعی کردیم تا دفعه بعدی که بازم قسمتمون بشه و بطلبنمون و بریم زیارتشون... نجف غربت خاصی داشت ولی خیلی با صفا بود و چسبید...

اون روز بارون شدیدی هم گرفته بود... ساعت ۹ صبح راه افتادیم به سمت کربلا... نزدیک ظهر و نماز ظهر توقفی داشتیم بین راه برای دو طفلان مسلم٬بارون خیلی شدید بود به حدی که همه با گل یکی شده بودیم.نماز ظهر و عصر رو خوندیم و دوباره راه افتادیم.

نزدیک ۴ و ۵ عصر بود که رسیدیم کربلا... باز هم بارون داشت می بارید٬همه فوری سوار ماشینی شدیم و رفتیم هتل.

خوشبختانه فاصله هتل تا حرم اباعبدالله خیلی نزدیک بود واقعاْ دو قدم بود تا تفتیش ها... گنبد و مناره حرم حضرت امام حسین(ع) از پنجره اتاق ما قشنگ پیدا بود... بعد از ناهار و استراحتی همراه کاروان رفتیم حرم برای نماز مغرب٬شام جمعه بود و حرم فوق العاده شلوغ و فوق العاده سرد بود همه خود اهالی شهر بودن میگفتن همیشه جمعه ها همین طوریه.شب اول فقط اذن دخولی گرفتیم و رفتیم بین الحرمین و برگشتیم هتل اصلاْ نمیشد موند به خاطر همین خیلی نچسبید و خیلی چیزی از کرب و بلا نفهمیدیم...

[ یکشنبه 14 فروردین1390 ] [ 23:14 ] [ سوگل ] [ ]
امروز صبح ساعت ۸ راه افتادیم به طرف مسجد کوفه.روبه روی مسجد کوفه مسجد میثم تمار بود یار باوفای حضرت علی که تا آخر هم در هر حالی و موقعیتی در کنار حضرت بود تا جایی که از زبان به دار آویختنش...

بعد از میثم رفتیم مسجد کوفه.در جای جای مسجد کوفه مقامی بود منصوب به شخصیتی برای هر کدام نمازی خواندیم و دعایی حاج آقا خوندن خیلی نماز خوندیم چون خیلی مقام داشت٬خیلی هم شلوغ بود و صدای حاج آقا خیلی واضح نمیرسید به ردیف های آخر که خانم ها بودن٬چون میخواستیم همین طوری که نشستیم نماز بخونیم دو سه ردیف جلو آقایون می نشستن و دو سه ردیف هم پشت سر آقایون خانم ها می نشستن٬صدای حاج آقای ما خیلی کم بود ولی خب کاری نمیشد کرد دیگه اما بنده خدا خود حاج آقا می اومدن بین دو صف آخر آقایون می ایستادن تا صدا به همه برسه البته خیلی هم شلوغ بود و هر حاج آقایی میخواست برای کاروان خودش صحبت کنه و صداها قاطی میشد و اصلاْ قابل مفهوم نبودن.در کنار مسجد کوفه هم مسجد دیگری بود با چند ضریح متعلق به مختار و هانی و مسلم بن عقیل که ضریح هانی در دست ساخت بود و تعمیرات و دیده نمیشد.داخل مسجد اصلی کوفه هم رفتیم که محراب حضرت علی(ع) بود. 

من همیشه مناجات حضرت امیر در مسجد کوفه رو خیلی دوست داشتم ولی نمیدونم چرا متاسفانه حاج آقا نخوندن مثل این که دیگه خسته شده بودن.خودم مناجات رو خوندم خیلی این مناجات زیباست...

نماز ظهر و عصر رو هم در مسجد کوفه خوندیم و برگشتیم.

 

عصر ساعت۱۶ چند نفری با حاج آقا آماده شدیم و رفتیم وادی السلام از ما کمی دور بود و فاصله داشت ولی پیاده رفتیم خیلی شلوغ بود پر از قبرهای قدیمی و شکسته بود تقریباْ حالت مخروبه داشت با وجود این همه که میرفتن اونجا زیارت.بعد از وادی السلام رفتیم کمی دورتر قبر آقای طباطبایی بود میگفتن ایشون خیلی مقرب هستن.

 

شب جمعه بود و دعای کمیل... از چندین هفته پیش لحظه شماری میکردم برای چنین لحظاتی که شاید کوتاه هم بودن... دلم میخواست دعای کمیل رو بین الحرمین باشم ولی قسمت نبود اما حرم حضرت علی(ع) هم دست کمی از بین الحرمین نداشت خیلی با صفا بود دعای کمیل رو از بلندگوهای حرم پخش کردن و عده زیادی هم نشسته بودن و میخوندن دیگه شب آخری بود که نجف اشرف بودیم... از اول شب که داشتیم از تفتیش ها رد میشدیم بغضی پیچیده بود توی گلویم تا نشسته بودم توی صف های نماز تا اذان رو بگن همش داشتم گریه میکردم خیلی دلگیر بود و خیلی غم انگیز دل کندن از حرم امیر المومنین...

شب آخر هم گذشت آیا دیگه باز هم قسمت ما میشد که توی صحن حرم مولامون بشینیم و روبه روی ایوون طلا باشیم و دعای کمیل رو بخونیم...

[ شنبه 13 فروردین1390 ] [ 20:40 ] [ سوگل ] [ ]
صبح با حال و هوایی جدید و خستگی راه رو از تن بیرون کرده بیدار شدیم ساعت ۳ شب رفتیم برای حرم حضرت امیر برای نماز صبح.هیچ نمازی به اندازه نماز صبح توی حرم قشنگ نبود خیلی با صفا بود حرم یه حس خاصی داشت بعد از مدت ها انتظار چنین روزایی رو کشیدن. تقریباْ صبح رو تا ظهر به بطالت گذروندیم برنامه ای نداشتیم و جایی رو هم بلد نبودیم همه کاروان توی اتاق ها در حال استراحت بودن.دوباره ظهر برای نماز رفتیم حرم ولی اینقدر شلوغ بود و صف بازرسی طولانی بود که متاسفانه به نماز ظهر نرسیدیم البته حرم مولا تنها جایی بود که من دیدم تا حالا که هر نمازی رو دو بار میخوندن به خاطر کوچک بودن حرم که میخواستن همه بتونن نماز رو جماعت بخونن و به امامت یکی از روحانیون خود ما ایرانی ها هم بود.

عصر ساعت ۱۶ رفتیم برای مسجد کمیل یار باوفای حضرت ولی کمیل هم مثل خود حضرت در غربتی بود... پس از کمیل رفتیم مسجد سهله خانه امام زمان و خانواده شان پس از ظهور...

برای تک تک مقام ها نمازی خوندیم دعاهای مخصوصه رو و حاج آقا روضه قشنگی خوندن... دیگه چیزی تا نماز مغرب نمونده بود که یه باره موندیم همونجا تا نماز رو هم به جماعت بخونیم چون خیلی برای نماز واجب توی مسجد سهله فضیلت آوردن...

نمازی خوندیم که خیلی زیبا بود شاید حتی از نمازهای توی حرم مولا هم با صفاتر بود.کم چیزی نبود نماز توی منزل آینده امام عصر...

شب دوباره موقع برگشت رفتیم حرم امیرالمومنین دیگه به خلوتی دیشب نبود ولی باز هم خیلی خوب

واقعاْ تا کسی نره نمیفهمه چه صفایی داره اونجا بودن قاطی زائران انتخاب شده حضرت...

[ شنبه 13 فروردین1390 ] [ 11:11 ] [ سوگل ] [ ]
شکر خدا چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید تا وصل شدن مجدد سیستم ها دیگه رسیده بودیم به صفر مرزی صفری که یه مقداری خیلی بزرگ بود و گرم٬سریع پشت سر حاج آقا رفتیم نمیخواستیم از همون اول عقب بیفتیم...

باز هم حدود یک ساعتی معطل شدیم میگفتن عراقی ها رفتن صبحانه بخورن!!! دیگه همه خسته شده بودن سر پا و توی گرما.بالاخره راه ها برای عبور باز شد و از مرز ایران گذشتیم و پس از بازدید پشت مرز عراق و چهره نگاری وارد عراق شدیم و داخل اتوبوس نشستیم آماده رفتن.بین راه چند باری توقف داشتیم برای نماز ظهر و ناهار.

ساعت ۱۷ بود که رسیدیم دم شهر نجف داشتن چکمون میکردن حاج آقا داشت دعای توسل میخوند آخه شبش بود شب چهارشنبه...بعد از دعا و ناد علی که کجا دیگه بهتر از شهر نجف برای خواندنش و یه روضه مختصر و مفیدی که حاج آقا میگفتن این نگاه اول خیلی مهمه با چشمان اشکباری رسیدیم به هتل ساعت۱۹ بود و قرار شد بعد از گرفتن اتاق ها و خوردن شام ساعت۲۰ بریم حرم دیگه واقعاْ تو دلا آشوبی شده بود همه بی قرار بودن مخصوصاْ کسایی که مثل ما بار اولشون بود میومدن...

پس از یک ساعتی همه کاروان توی لابی پایین هتل آماده رفتن شدیم قرار بود زیارت اول رو دسته جمعی بریم برای شناختن راه بین هتل تا حرم.حدود دو سه خیابون بین هتلمون تا حرم فاصله بود ولی خوب بود خیلی زیاد نبود... اما چیزی که وحشت داشت بین راه وجود سگ های زیاد بود!

دیگه چیزی به رسیدن به حرم نمونده بود از دور حرم دیده میشد و رعد و برقی هم میزد که بارونی شروع به باریدن گرفت خیلی شدید بود به حدی که تا رسیدیم به حرم حسابی خیس شدیم کف حرم حضرت علی(ع) پر از آب شده بود همه حسابی خیس بودن به اتاقی کنار ایوون حرم رفتیم چون نمیشد توی صحن نماز خوند و نماز مغرب و عشا رو جماعت با حاج آقا خوندیم و بعدش هم سجده شکری... و اذن دخولی زیر بارون خدا بارون دلی هم می بارید لحظه اول...

وارد حرم که شدیم خیلی خلوت بود میگفتن ظاهراْ همیشه شبای چهارشنبه خلوته اینم از شانس خوب ما بود شکر خدا

قشنگ دستمون به ضریح رسید و دعا و نمازی خوندیم و دقایقی رو به دیدن ایوون طلایی که همیشه در انتظار و آرزوش بودیم گذروندیم...

اون شب رو برگشتیم هتل تا صبح دیگه اون روز جونی برای کسی نمونده بود از خستگی...

[ شنبه 13 فروردین1390 ] [ 0:8 ] [ سوگل ] [ ]
ظهر روز اول عید ساعت ۱۳ راه افتادیم به سمت ترمینال از سه ماه پیش که ثبت نام کرده بودیم تو دلم غوغایی بود بیشتر شبا خواب کربلا و رفتن رو میدیدم دم رفتن هم خیلی اذیت شدم تا آخرش همه چی درست شد دیگه روز رفتن که چه حال و هوایی داشتم خدا میدونه و بس...

ساعت ۱۴ اتوبوس بالاخره حرکت کرد به محض حرکت رییس کاروان اول یه توضیحاتی داد و بعدش هم روحانی بلند شد و توضیحاتی داد و برای اینکه سلامت برسیم سه تا آیت الکرسی خوندیم همه با هم تا خدا خودش مراقبمون باشه توی راه

بین راه شب ایستادیم کارون ۳ برای نماز مغرب و شام و دوباره حرکت کردیم در تمام طول مسیر ۱۰ دقیقه هم خوابم نبرد شاید خیلیای دیگه هم مثل من بودن از شوق و هیجان رفتن و زیارت بود کم چیزی نبود که قسمتمون شده بود بعد از کلی چشم انتظاری...

ساعت ۱ نیمه شب رسیدیم به آخر مرز ایران توی شلمچه یادمان شهدا که واقعاْ یاد شهدا همه جای مسجدش بود در طول راه مسجد تا دستشویی ها پر از تانک ها و ماشینای سوخته جنگ بود و برخی قبور شهدا.باز هم تا صبح لحظه ای خوابم نبرد لحظه لحظه بر تعداد کاروانیان افزوده میشد کم کم دیگه جایی نمونده بود دل تو دلم نبود تا اذان صبح رو بگن و نماز بخونیم و به رفتن نزدیک بشیم.بالاخره بعد از کلی چشم انتظاری اذان صبح شد و نماز رو جماعت خوندیم و بعد از اون هم صبحانه خوردیم و شروع شد به صدا کردن کاروانیان تا کاروان ما هنوز خیلی دیگه مونده بود از شدت خستگی دیگه خوابم برد ساعت ۹ بود که بیدار شدم۵-۶کاروانی بیشتر تا ما فاصله نبود همه آماده رفتن بودن دیگه دلا بیقرار بود همه دلایی که سال ها و ماه ها و روزها چشم انتظاری کرده بودن و لحظه شماری حالا دیگه طاقت این چند ساعت رو نداشتن ساعت ۱۰ مارو صدا زدن و رفتیم نشسته بودیم همه توی اتوبوس برای رفتن که دیدیم اتوبوس حرکت نمیکنه و فهمیدیم سیستم عراق قطع شده میگفتن معلوم نیست تا چه مدت بعد وصل بشه...

[ جمعه 12 فروردین1390 ] [ 23:47 ] [ سوگل ] [ ]
درباره وبلاگ

بین حسین و عباس(ع)در کربلا نشستیم // خیل ملک چو دیدیم گفتیم یا ابوالفضل(ع)
موضوعات وب
امکانات وب